باورم نمی شود.... که شیرینی دل مرا از ستاره های
منظومه ی شمسی آن سوی میدان دزدیده باشند؛
که مرا از صاحبان اصلی ام جدا کرده باشند؛که بین من و دوستان
بهتر از نسیمم، قطاری از سر نیزه وسپر و شمشیر و اسب و آدمیزاد
کاشته باشند!
آه ...دارد می آید. مردی بسان ماه، کسی که روی اسب است
به ماه بیشتر شبیه است...!
همه در مقابلش به صف...!گویا قصد جان ماه دارند...!
خدایا می خواهم بخروشم ، می خواهم سیل شوم، می خواهم
قامت راست کنم و از نخل ها، اسب ها ، از سر آدم ها بالا زنم
و بروم به دشت، بروم به خیمه ها و بر لب های داغ بچه های
آن طرف دشت ،مثل آوازی کودکانه جاری شوم،مثل جویبار،
شعر بارانشان کنم و مثل رودخانه ، موی دخترک هایشان را
پر از گل سر ماهی های ربزربزم کنم،توی دامن هاشان
صدف ریزه های محبت بریزم و روی گونه های خشکشان،
باران بوسه بنشانم!
من احساس می کنم این جا تنها مانده ام اکنون، و کم کم
دارم مرداب می شوم اگر کوفیان رهایم نکنند؛ ماهی هایم
دارند باله ی غم به بغل می گیرند، گلسنگ ها، سنگ ریزه ها
و علف های نرمم دارند، از غصه وا می روند، آه خدایا...!
آی نخل ها برای فرصتی کوتاه کمر راست کنید! نگاه کنید!
چه مهربان است آن سوار ، آن که تنها می آیدو....
موج موج می شوم و ماهی هایم سرک می کشند، بلند
داد میزنم " سلام، ماه من ! سلام...!" اما نیزه ها به دلم
فرو میروند و سم اسب ها قلبم را له می کنند.
غبار بیابان به تنم می نشیند ، در دلم غوغا می شود ؛سوار
آرام در جریان آبی ام می نشیند. چه بوی خوشی می دهداو!
بوی یاس و شقایق، بوی علی(ع)بوی غریبی حسین (ع)...
چه دست های مهربانی! جای بوسه های علی(ع) بر آن است!
دست در آب زلالم می کند تا بنوشد پاره ی وجودم را؛ اما دستهایش
به یاد لب خورشید رها می شوند ،تنم چکه چکه از دستان پرتوانش
می چکد، دلم ترک بر می دارد هزار بار، دلم پر موج می شود
هزار دفعه....او مثل ماه می ایستد و بعد مشکش را از من سیراب
می کند.
سوار بر اسب چون تندرش، به قلب سیاه سپاه می تازد،
مثل طوفان...مثل باد...من موج موج می شوم ... خدایا ...
خدایا به سلامت برسانش! خدایا سوار مهربانتر از ماه اگر به
خیمه ها رسد...خدایا سوار لطیف تر از باران زودتر برسد به آن
سوی میدان ،که یک نفر مانند خورشید در انتظارش نگران است!
امااین ماه را ابرهای سیاه دوره کرده اند! چه دوره ای...
چه هلهله ای... چه غباری...
آسمان ناگاه به هم می پیچد. خدایا من دو تا دست غریب
می بینم و یک مشک سوراخ سوراخ و خالی ...و یک ماه افتاده
برخاک ...آه که موج ها در ساحلم به گریه می افتند...
و خورشید به دنبال ابری تا چشمانش را بپوشاند با آن، تا نبیند
روی ماه... اما کو ابر!آسمان خالی و دلتنگ است...!
وحالا ماه بر زمین خفته...
ای خورشید جهان،
این مصیبت تسلیت!

